خنده ی با چاشنی |
||||||||||||||||||||||||||
پنج شنبه 9 تير 1390برچسب:, :: :: نويسنده : مجتبی
روزی روزگاری شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد مرد نماز را قطع کرد و داد زد: هوووووووی... چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟ اینگونه عاشق شدن زیباست..
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||
![]() |